|
|
|
|
|
انگار کم کم دارم می فهمم که عشق... عشق بی غرض صادقانه ام بیش از هر کس و هرچیز از آن توست. این بار نه کم کم یکباره بیرون آمده ام از دنیای رمانتیک از خیالات عاشقانه برای یک -فقط- انسان. و تمام اینها وقتی فهمم شد که گمشده ام را بازگرداندی ومن فهمیدم گمشده ی بزرگتری دارم تو... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:6 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
هر بار دست به ساز می برم فکر می کنم دارم سعی می کنم نوازنده ی خوبی شوم فراز تمام سعی اش را می کند که دست هایم را تربیت کند. فکر می کنم روزی که تنبور به دست گرفتم دلم ریخت. انگار که سیل آمد توی دلم. انگار که سازم مدتها در انتظارم بود و آن روز به هم رسیدیم. حالا هر بار که من و سازم به هم می سازیم، معجزه ای می سازیم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:28 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ من هر لحظه هیچ تر می شود. و من دیگر خسته ام از چنگ انداختن به شاخه چوبهای کوچکی که از باقیمانده های درخت امیدم گاهی جوانه می زنند. لبخندهایم هر بار کمرنگ تر می شوند و بغضهایم عمیق تر. سیاه می شوم انگار... نمیدانم غمگینم؟ اگر هستم ؛ازچه؟ خودم نیستم. بی رنگ نیستم دیگر. نیست شده ام؟! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:11 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها تهی هستم. سرشار از هیچ ، هیچ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:55 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدم که بگویم خسته ام. تنهام. دلگرفته ام. و عجیب احساس می کنم تمام زندگی کوتاهم تمام رنجها لذتها وعشق را زیسته ام. همین... یاحق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 19:28 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط چهار قدم چهار قدم تا رهایی. فقط دو قدم دو قدم کوتاه تا اسارت. راستی تو چه می کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:52 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
تا وقتی نمی دانی،نفهمیدن بی معناست. تاوقتی راه رفتنت در آخرین لحظات گشوده نمی شود؛ رفتن و نرفتنت شبیه هم است. تا وقتی توی شهر محمد رسول الله، پشت درب حرمش مثل گداها ننشینی؛ معنای مدینه را نمی فهمی. تا وقتی وقت طواف؛ غرق خدا نشوی؛ نمی فهمی عظمتش را... تا وقتی لیله الرغائب، رو به کعبه، چشم در سیاهی عظمت برای همه دعا نکنی؛ نمی فهمی لیله الرغائب مکه بودن یعنی چی؟ اما وقتی توی فرودگاه جده منتظر پروازی، وخوب می دانی تمام اینها یعنی چه... وقتی بعد از چنان تجربه ای شدیدا اسیر ماده وهیولا میشوی... وقتی که اینجا عاجزانه بدنبال نور سفرت، بالهایت می گردی،آن وقت است که کم کم درد دانستن را احساس می کنی. و ضربه های کاری عشق عظیمش را که ناتوانت می کند... اما اگر بدانی: که عاشق نیازت است؛ که بی تابانه پاسخت می گوید، آن وقت چه می کنی؟!... واکنش پیش بینی نشده ای به کامنت زهرا که روز های نفهمیدن را به خاطرم آورد، وروزهای عظیم فهمیدن را... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:44 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا همه فکر می کنند دردت را می دانند. و وقتی نزدیک ترین دوستت هم روزی عاقبت کاسه صبرش از اشک هات غصه هات ... لبریز می شود, انگار تازه می فهمی یاحنان یا رقیب یافتاح یعنی کی... آن وقت رنگ دنیا سبز می شود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:11 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها بغض مبهمی توی گلویم است. امشب از خدایم خواستم... الآن نمی دانم چرا اما آرام و مطمئنم به او وشادم. امشب درس دوم تنبور را زدم: یا علی و یا علی و یا علی و یا علی از کرم کن قلب مارا منجلی و یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:51 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
همسفر می گوید: خوشحال است که مرا دیده با تنبور. می گوید: ورود تنبور یعنی یک اتفاق خوب. اما جز شریک تنهائی هایم هیچ کس نمی بیند سیل عظیم غصه را که ذره ذره... تنبور یعنی یک اتفاق خوب. یعنی... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:11 توسط سیما
|
|
||