تبليغاتX
...همان بی رنگ بی رنگم ، بیا... - روزهای خوش نفهمیدن



تا وقتی نمی دانی،نفهمیدن بی معناست.
تاوقتی راه رفتنت در آخرین لحظات گشوده نمی شود؛
رفتن و نرفتنت شبیه هم است.
تا وقتی توی شهر محمد رسول الله،
پشت درب حرمش مثل گداها ننشینی؛
معنای مدینه را نمی فهمی.
تا وقتی وقت طواف؛
غرق خدا نشوی؛
نمی فهمی عظمتش را...
تا وقتی لیله الرغائب،
رو به کعبه،
چشم در سیاهی عظمت برای همه دعا نکنی؛
نمی فهمی لیله الرغائب مکه بودن یعنی چی؟
اما وقتی توی فرودگاه جده منتظر پروازی،
وخوب می دانی تمام اینها یعنی چه...
وقتی بعد از چنان تجربه ای شدیدا اسیر ماده وهیولا میشوی...
وقتی که اینجا عاجزانه بدنبال نور سفرت،
بالهایت
می گردی،آن وقت است که کم کم
درد دانستن را احساس می کنی.
و ضربه های کاری عشق عظیمش را
که ناتوانت می کند...
اما اگر بدانی:
که عاشق نیازت است؛
که بی تابانه پاسخت می گوید،
آن وقت چه می کنی؟!...


واکنش پیش بینی نشده ای به کامنت زهرا
که روز های نفهمیدن را به خاطرم آورد،
وروزهای عظیم فهمیدن را...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:44  توسط سیما  |